سفر بی بازگشت
مانی
میان ما قلبی بود
که می تپید
میان ما قلبی بود
که می گریست
و اعتراف می کرد به جاودانگی
میان بازوان ما
آغوش ت آینه بود روبه روی تن عریان من
و
فضا آینه بود
ما حقیقت داشتیم در آغوش هم
و میان آینه ی پاک یک دیگر ما حقیقت داشتیم
بوسه هایم حقیقت داشتند
بوسه هایت
بوسه ی ما:
همچون گل سرخ پر برگی بود که نهادیم
بر مزار زمان بی مهر
به نشان بدرود!
به نشان آغاز: در طلوعی تازه: به نشان سفر:
سفری بی باز گشت.
برَه های سفید در چمنزاران سبزنو حقیقت داشتند
چمنزاران بی گرگ حریص حقیقت داشتند
نرم! در آغوش ما.
کدامین تصادف؟
کدامین بخت خوش؟
گریه هایم حقیقت داشتند
از آغاز
تو حقیقت داشتی
پیش از آغاز.
من
تو را می خواندم.
تو را می خواستم .
در میان آغوش ما سرنوشتی دیگر
متولد شده است.
هیچ چیزی به خاطر ندارم
به جز مهربانی های لب هایت
بر لب هایم .
هیچ چیزی به خاطر ندارم
به جز خورشیدی که آرام آرام
از آغوش ما بر می خاست
و زمین ما را درخشان می کرد.
هیچ چیزی به خاطر ندارم
به جز چشمانت
ویک قلب در میان سینه ی ما که دارد می خواند
بر فراز زمان بی مهر:
آوازی را زیبا زیبا
نو به نو
بی باز گشت...