رسیدن
مانی
برگ سرخ پاییزی
گرفت
جاذبه ی دست نامریی را
رقص کنان خود را رساند
به بستر خاک
خوابید
خوابید
بعد از هزاران جدایی
عریان با همه ی رگ هایش
در بسترعشق جاودان .
سرانجام
دیدی عشق من!
پاییز رسید.
زمزمه ی نا پیدا در جنگل شب می پیچد.
دیدی سرانجام....