نور ! ...
مانی
نه همان طور که بودی
بلکه
واضح تر
رو به رویم هستی.
کنج لب های تو
باریک ترین خط لبخند تو را می بینم
کنج چشمان تو
ریزترین چین خندان تو را می بینم.
ضربان نبض تو را روی شقیقه هایم حس کردم.
دست های تو را روی بازوهای سرد خودم حس کردم.
هیچ غبار راهی این جا نیست
هیچ گردی از قدم های تو در هوا پیدا نیست.
نه همان طور که بودی
بلکه
روشن تر
رو به رویم هستی
با هم هم این جا بودیم
ریشه های درهم تنیده
ارمغان بهشت به زمین خالی:
مهر گیاه!
تطهیر شده با بوسه ی نور
پاک شده با گریه ی ابر
تقدیس شده در نقطه ی اوج:
ارمغان بهشت به زمین خالی:
مهر گیاه!
ارمغان هستی به قلبم.
روز نبود
تنها شب بود
آسمانی نبود
تنها سقف بود
دوزخ به دوزخ
از قرن به قرن تاریک
تاریک تر
تبعیدی بی تو بودم
نیمه ی قطع شده از تن یک ریشه
خون چکان روی خاک
سر به افلاک کشیده بودند دیواره های نای ام
صدایت می کردم
می شنیدم صدای نامت را
پژواک حروف زرین ات را.
طی طریق؟
حقیقت دارد؟
یگانه بودن، نیرنگ نبود؟
هستی ما عاشقانه جاری ست
در رگ های نیلی رنگ کهکشان شیری.
بر فراز زمان؟
بی هیچ زمانی در گیتی؟
بی هیچ مرز؟
زیباتر از لحظه ی آمیزش مان
در نخستین مهتاب
روی نخستین خاک های زمین:
بر تن ام می رقصد لب هایت
اکنون جاودان :
همچون نخستین شعاع طلوع
در ژرفای نای من...