صلح جاویدان
مانی
در بود . بازش کردم . پشت در دیوار بود .
پشت پنجره هم دیوار بود .
سقف اتاق داشت ترک بر می داشت
خط شکسته به دره ی گچ تبدیل شد .
- حمله شده ! به پناهگاه برو !-
پشت در دیوار بود .
پشت پنجره ام دیوار بود .
سقف اتاق با صدای هولناک پایین ریخت .
نفس ام بند آمد .
پریدم در جا
از جنگ کابوس تنهایی .
دست کشیدم در تاریکی روی شانه ی تو .
جمع کردم خودم را – انگار - جنین نوزاد .
می لغزم. میخوابم در بغل ات
تا ابد عشق من ...