زن و کبوتر

روزنه

خانه ها را دارند می کوبند توده ی گرد و غبار کوچه را پر کرده. صدای نامیزان ماشین کلنگ سرسام آورده . زن یک کفگیر برنج دم شده را از پلوپز بر می دارد می ریزد روی لبه ی بیرون پنجره اش. بغبغوی آشنای کبوتر در خواب زن می خواند. پشت پنجره ی آشپزخانه ی زن در کوچه چند ریزه فضله افتاده و یک پر: پر نرم سفید...
شعر تصادفی