فرصت

روزنه

می افتی در پایش خم نخواهد شد و بلندت نخواهد کرد از روی زمین . نامش را می گویی با گرم ترین آهنگ عشق سر نخواهد گرداند به سویت لبخند نخواهد آورد بر لب هایش . اشک های زلال سوزانت بر سینه ی او می بارند ، آهی حتی بر نخواهد آمد از گلوی خاموشش . آن وقت می بینی که مردن یعنی سنگ شدن تنها سنگ . بیا عشق من ! بیا تا ذوب کنیم سنگ ها را در بستر داغ همآ غوشی مان ، با گردش عریان تنت روی بدن عریانم ؛ با نیروی بوسه های تندت بر پوستم ـ آبشار نافذ از روزنه های کوچک تا قلبم . ـ تا گردش سنگ قلبم در قفس سینه ی من . گشت سنگی بر روی سنگ . تا طنین گشت آسیابی ، از نو ، با زمزمه ی شیرین دانه های گندم که نرم شده اند و نرم شده اند لحظه به لحظه دور شده اند از سختی . بیا عشق من ! بیا تا محو کنیم سنگ ها را در بستر پر شور همآغوشی مان پیش از سنگ شدن ...
شعر تصادفی