فصل 25

ساحل شنی

پنبه های سفید ونیلی با حاشیه های نارنجی ابرهای عظیم بارور: نفس های عمیق دریا یند در آمیزش شورانگیزش با ساحل... 26 پاره های قلبم جوش خوردند به هم یک قلب شدند قلب راستین نرم و رقصان پر شده از پایکوبی های گوش ماهی های ریزز ئ درشت پر شده از ارغوان درخشان غروب و طلوع مدام. پاره های قلبم جوش خوردند به هم قلب شدم قلب راستین: وقتی که دریای تو پیش آمد خود را افشاند با تمام اوج ش در خشکی من... 27 نامریی اما جاری ست فردا و فردا نیروی جاذبه ی ماه و زمین با وجود انکار ما! مثل فردا با تمام فرداها: جاذبه ی نامریی بین ساحل من با دریای تو... 28 این جا که "سرخی" طلوع خورشید است، این جا که "سرخی" خون نیست، این جا که خط خط اثر لب های نرم موج است روی بدن نرم ساحل، این جا که خط خط اثر چنگک نیست روی صورت دل، این جا که هزاران قایق پهلو می گیرند این جا که هزاران پرستوی مهاجر مدام می آیند آشیان می سازند می خوانند: این جا حقیقت دارد: این قصر عظیم دریا و ساحل... 29 صورتم زرد لبم خشک نگاهم بی نور بته های خارها روی بیابان تن ام ناله هایم بلند: این چنین خواهم بود: دور از تو دور از بوسه ی تو دور از نوازش های آب تو در بطن ام: دریای من!.... 30 حلقه ی بازوهای مرطوبت دور کمرم. رقص مواج تن ات روی تن ام. در محکمه های نیستی: باز جویی از ما مصرانه ادامه دارد! ما اما وقت نداریم برای کلمات. ما اما در اوج آفرینش هستیم اوج ابدی....
شعر تصادفی