زنبق من

سال زنبق

" نه چیزی داریم ، نه نیازی به چیزی ، جز تن های مان ؛ برای بودن با هم بودن شاد همیشه ..." با زمزمه های پنها ن ، ریشه اش را ، زنبق ، ژرف تر می راند در عمق گلدانم و طنین آه جادویش با نفس زنده ی گرم در گوشم می پیچد ؛ در میان خواب و بیداری هر نیمه ی شب هر کجای این سیاره ...
شعر تصادفی