چشمان برگ

سال زنبق

جایی نخواهم رفت از پناه آغوشت . مثل برگِ کوچک در پناه درخت بزرگ می مانم غرق در چشمۀ آبِ شیرینت که تنم را جانم را با نوازش های امواجت می بوسد . می مانم در پناه بازوهایت حلقه شده دور شانۀ من همچون سپر فولادین دور قلبم . می مانم تا پایان تا پایان دیگر بعد از این بی زخم جدایی از تو . همچون تیر آن تنها تیر کارگر بر چشمم بر نبضم ، آنچنان زهرآلود ...
شعر تصادفی