منطق متعارف

شبانه

کاسه آش آورد با تمام نانی که در خانه داشت . برایم تُشَک انداخت و نرم ترین بالش اش را گذاشت زیر سرم . چادرش را پیچید دور کمرش بچه ها را هِی کرد به اتاق دیگر با درخشان ترین خنده های دنیا ، روی لب . فانوس در دستش گفت شب خوش ! مذهبم را نپرسید حتی نپرسید به خدا ایمان داری ؟ ...
شعر تصادفی