بازی گل یا پوچ!
زن
هی بیا!
دریکی از مشت های بسته ی من
یک
گل هست: طلای بهار آزادی ست.
یک بهار آزادی!
می گوید:
قانع نباش حتی به اینقدر:
بهشت جایزه ات خواهد بود.
با آب مجانی
برق مجانی
کاخ مجانی
جوی های شیر و عسل مجانی.
فکش می جنبد
زیر انبوه پشم
- مرده ام پنداشته! - تلقین می گوید یک بند ،
زیر گوش ام:
"در هر مشتم یک بهار آزادی ست
در هر حال جایزه ها مال توست.
بیا!
شرکت کن باز هم در بازی..."
پشم های صورتش را می جورد، اهریمن،
خدعه، بعد از خدعه
فکش مدام می جنبد.
انگار یادش رفته
مشت هایش باز شده پیش چشمان ما:
راست و چپ!
افسوس : در چپ و راست:
دوآتش دوزخ: وسیع!
از راست و چپ
مومنانه افسوس، بازی نبود.
غارت شدیم و سوختیم.
بر جا مانده تنها خاکستر ما. بازیچه ی باد .
خاکسترما:
بازیچه ی باد؟
یا بستر زایش؟
ققنوس!...