بی نوسان

زن

شمع می سوزد در شمع دان شعله اش می لرزد می پاید همه جا را، ترسان! و آن گاه می آمیزد با هستی موم وحشت زده از تند باد طوفان. آونگ ساعت دیواری در نوسان بی تابی ست از گذار زمان. و آن گاه وحشتزده از چنگال خاموشی کوبان بر سنج اش، اعلام می دارد ساعت به ساعت، در هر ساعت، پایان ساعت را. با تو: طوفان نبود. با تو : پایان نبود. با تو ساعت نیاویخته بود ازمیخ دار زمان. بگذار بلرزد شعله! بگذار بکوبد آونگ! بی نوسان در میان کلمات زبان: ما جهانی داریم دیگرگون: باتو: ای قلب من!...
شعر تصادفی