بازجو.

زن

تندتر از سرعت نور، پخش شد، جا افتاد خبر یک تمساح میان دریاچه ی ما. شاهدان عینی یک به یک از راه رسیدند مثل آن شب که در صورت ماه، صورتی را می دیدند با یقین کامل! او سری را می دید! دیگری ابرویی را! موج به موج آب را گشت زدند. برگشتند به ساحل بی تمساح. برنگردید! بمانید! همیشه بگردید! شاید سرانجام سرانجام با چشمان کوچکتان یک وقت ببینید در روشنی یک طلوع بینایی خوب ببیند که دریاچه ی ما تنها فقط زادگاه پری دریایی ست در نرمش آب و دوقوی سفید عاشق بر روی شانه های عریانش در همه ی شب های بی مهتاب...
شعر تصادفی