ابر سفید
گندمزار
مهربان ، تابنده ، از پنجره ی سلولم ،
نگاهت بوسید پلک های شورم را .
در تابش خورشید تو
تبخیر شدم ،
از حدود مرداب ام بیرون جستم
بالا رفتم
بالاتر از برج ها و باروها ...
چه سبکبال شدم !
جادوی سپید عاشق !
چتری گسترده
بر فراز این شهر ...