چه کنم ؟
گندمزار
اما ، من ،
حلقه ی بازویت را می خواهم
دور کمرم .
بوسه ی لب هایت را می خواهم
طولانی ، طولانی ، بر لب های منتظرم .
گرمای نگاهت را می خواهم
در چشمان پر اشکم .
عزیزم ، عزیزم ،
دلم تنگ شده .
این کلمات ، دیگر دارند خود به خود می آیند
می پوشانند صفحات خالی را .
سنگ های بزرگ انداخته اند
در دهان چشمه ؛
اما ، موج ها بی پروا
از روزنه های پای خارها ، بیرون می ریزند
خود به خود می جوشند
در بیابان من .
آه ! عزیزم !
دلم تنگ شده ...