تلاش های دیر هنگام
گندمزار
بگذار بیاید ابر سیاه .
بگذار چادر بکشد
ـ سایه ی سرد و تاریک ـ
روی خانه ی من .
بگذار میخ بکوبد ، این چکش ،
تخته های ضخیم نصب کند
پشت پنجره ام .
بگذار آهن ها را ذوب کند ، دستگاه جوشکار ،
در روزنه های کلیدم روی در ...
تکیه داده به دیوار امن ، ما آرام می خندیم
به تلاش دیر و بی ثمر مانع ها ،
به تلاش مرزهای پوشالی
می خندیم ،
دست در گردن هم
نزدیک تر از هر زمانی به هم :
- انگار پیغامی در بطری سر بسته ی امن -
- روی دریای زلال ، انگار دریای اشک . –
این جا
این جا
زیر پوست من
در قلب من ...