دریاچه ی مهاجر

مانی

آمدم پروازکنان خود را انداختم در آغوش تو. مرا بوسیدی . آب دادی نور دادی به من. رقصیدم بازی کردم در آغوش تو سیراب از آب ات. در آینه ی چشمانت بال های سپیدی بودند نشانم دادی: بال های من بودند من بودم! با دو چشم سیاه برّاق شاد شاد از بودن. من تو را نوشیده ام. تو را جاری کردم در طلسم پرهایم. با تو پرواز کنان می گذریم از آتش تیر و فرود می آییم در زمین دیگر. همچون هزاران سال پشت سر همچون هزاران سال پیش رو. باز مرا می بوسی باز من می رقصم در تمام گیتی شاد شاد از بودن: سیرآب از آب ات...
شعر تصادفی