روز به روز

سال زنبق

بی رابطه با اشیای دور و برت نقش نکردم تصویر تو را در ذهنم مثل یک بت ، در یک معبد ، مثل یک برگ سفید کاغذ : بی زمان و مکان بی هیچ نقش انگار هیچ . در زمان امروزی در مکان این جایی . می شنوم آوای قدم هایت را روی فرش . می شنوم آهنگ نفس هایت را لا به لای زمان ساعت . می بینم صورتت را در روشنی خورشید منظومه ... می پلکم در فضای حقیقت هایت روز به روز . روز به روز می آمیزم با وجودت ؛ انگار لاک پشتی در ساحل امن آمیخته با نرمی شن ؛ در تمام زمان در تمام مکان سرشار از نق های تازه بر فراز لحظه راستین و موجود عشق من ...
شعر تصادفی