از میان مرزها

شبانه

هر قطره خونم قلب تو را می خواند ؛ مویرگ ها و رگ هایم ارض زمین را می پیمایند : از طبقه به طبقه می گذرند ، از این شاخه به آن شاخه ، از این جنگل به آن جنگل ؛ و از این ریشه به ساقه پیچک در باغچه ات می پیچند ؛ و می پیچند دور پنجره ات ، می چسبند به شعاع نوری که مهتاب شب می تاباند بر تخت تو ؛ آمیخته با سبزینه پیچک و نور مهتاب ، پایه های های تخت ات را می گیرند می لغزند در بستر تو ؛ و من با دهان همه قطره هایم قلبت را می بوسم . می بوسم قلبت را و لبخند شیرینت را شکفته روی لب هایت ؛ - طلوع شکوفه بر فراز عصر یخ بندان – بین خواب و بیداری ...
شعر تصادفی