روح!

زن

من همینم! نه به دنیا می آیم و نه از دنیا خواهم رفت. فقط شکل ام را تغییر خواهم داد: یک روز سایه ی پروانه ای خواهم شد نامیرا، رقص کنان در میان آتش. روزی دیگر پرچمی خواهم بود، در میان گل یاس تکثیرکنان رنگ و بوی یاس های خاک را. از پس من بر نخواهند آمد: طاعون ها و داس ها. روح انسانم من! اشک های زلال چشم انسانم من! اشک های مقدس. مهرم من: آن گاه که بر سینه ی خود می فشارم تن دیگر غمگینی را. روح نامیرای انسانم من...
شعر تصادفی