چکش!

زن

پس چه شد؟ با چکش خردم کردند زیر دندان های موش های انبار مرا انداختند. باز منم. یک قلم! بی هیاهو دارم نقش می بندم باز: سیب های گلاب باغ را در نوازش های روزهای تابستان. سیب های رسیده، دمبرگ نازک خود را به من می بخشند: هر دمبرگ: یک قلم: با هزاران سیب گلاب در هزاران باغ سبز...
شعر تصادفی