پیچ کوچه!
زن
آتش افتاده بود در خیابان خشک.
بادبزن بوی چوب و پوست سوخته را
در اتاق می گرداند.
هوای اتاق، ثابت ومُرده بود.
دستمالم را برداشتم
مالیدم به صورت خیس از عرق ام،
پرتش کردم روی زمین:
بیرون زدم
از هوای مُرده.
در را بستم، کوبیدم، پشت سرم.
ترکت کردم.
نرسیده به پیچ کوچه برگشتم
دویدم به سمت خانه صدایت کردم
و صدایت کردم: عشق من!
آتش افتاده بود بی تو
در رگ هایم...